تبليغاتX
خانه ی علم محله خاک سفيد
خانه ی علم محله خاک سفيد
كتاب كودك سرزمينم را دود برد ...
همین که کودک باشی و حرف های بزرگ بزنی ، همین که نوشتن ندانی و بهترین معلم باشی و همین که دست های کوچکی داشته باشی و کارهای ماندگار انجام دهی ، کافی ست ... / کافی ست تا درست بزرگ شدن را یادمان بدهی . همین جا ، کنار تو ، خانه ای ساخته ایم تا نگاهت ، حرف هایت و صدایت را از یاد نبریم ...


طرح کمک های ماهیانه 10 هزار تومانی اردیبهشت
...
در روزگاری که تنها دستان خورشید انسانها را به هم متصل می کند و شب های آسمان ستاره ای برای هیچ کدام ندارد، تنها ما می توانیم زمین را به کهکشان آرزوها تبدیل کنیم تا همه ی انسانها ستاره ای برای آرزو کردن داشته باشند...
دوستان عزیز، طرح ِ "کمک های ماهیانه 10 هزار تومانی" هر ماه جهت جمع آوری اعانه برای طرح کودکان بی کتاب برگزار میگردد و وجوه جمع آوری شده صرف اموری همچون تهیه غذای بچه ها، پرداخت اجاره بها و ... میشود.
لطفا جهت دریافت شماره حسابها یک ایمیل با عنوان "شماره حساب" به ایمیل ذیل ارسال نمایید: acc.khaksefid@gmail.com
...
پیشاپیش از لطفتان سپاسگزاریم...

 
تاريخ : سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391

                                                           توجه؛توجه

خانه ای که برای خانه علم فرحزاد در نظر گرفته شده بود و اعلام شده بود که قولنامه خواهد شد، چون مشکل امنیتی داشت و به گفته ی مهندسین عمران ممکن بود ریزش کنه چون نزدیکی قنات قرار داره... متاسفانه .
راستش پولی که الان دست ماست برای گرفتن یه خونه ی حتی پنجاه متری کافی نیست، مگه اینکه مثل این خونه روی قنات باشه...
و حداقل مبلغ 10 میلیون تومن دیگه لازم داریم که بتونیم یه خونه ی مناسب داشته باشیم...
به هرکسی هم گفتیم یه جوری لحظه ی آخر دیگه جوابمون رو نداده...
مهم نیست که ما تو این مدت هزار جور حرف شنیدیم و حتی سرمون داد زده اند، مهم اینه که چند تا دیگه از بچه های فرحزاد تو این مدت زیر بار گرسنگی اشک ریخته اند یا زاغه نشین های اونجا...
بچه های فرحزاد وضعیت خیلی بدی دارند، من این جمله رو به خیلی از دوستانم گفتم ولی باز هم میگم: من توی سه چهار سالی که خاکسفید بوده ام، فقط دو تا بچه ی معتاد دیدم ولی روز اول تو فرحزاد پنج شش تا بچه ی معتاد دیدم
آینده ی بقیه ی بچه های فال فروش بعد از اینکه کسی ازشون فال نمیخره، مواد فروشی و بعدش هم معتاد شدنه
اگه بالاتر از امیرآباد و صادقیه بچه ی فال فروشی دیدید به احتمال خیلی زیاد از فرحزاده
بعد از دو ماه من نمیدونم دیگه به کی بگم یا کجا برم، ولی مطمینم خدای این بچه ها خیلی بزرگتر از اینه که بذاره سوتغذیه، بی سوادی یا کودک فروشی اونجا ادامه پیدا کنه
ولی ای کاش ما، یه کاری کنیم
نه به خاطر اونها
به خاطر خودمون
اگه خواستید با آشناهاتون صحبت کنید
اگه به چیزی اعتقاد داریم که میخوایم ازش دفاع کنیم .



ارسال توسط خانه ی علم محله خاک سفید
 
تاريخ : شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391


تنگ غروب از سنگ، بابا نان درآورد
آن را برای کودکان لاغر آورد
مادر برای بار پنجم درد کرد وُ
رفت و دوباره باز هم یک دختر آورد
گفتند«دختر نان خور است» و گفت مادر
«ای کاش می شد یک شکم نان آور آورد»
تنگ غروب آمد پدر، با سنگ، در زد
یک عده هم مهمان برای مادر آورد
مردی غریبه با زنانی چادری که
مهمان ما بودند را، پشت در آورد
مرد غریبه چای خورد و مهربان شد
هی رفت و آمد، هدیه ای آخر سر، آورد
من بچه بودم، وقت بازی کردنم بود
جای عروسک پس چرا انگشتر آورد؟
-
تنگ غروب از سنگ بابا نان درآورد
آن را برای کودکان دیگر آورد
مادر برای بار آخر درد کرد وُ
رفت و نیامد، باز اما دختر آورد ...



ارسال توسط خانه ی علم محله خاک سفید
 
تاريخ : جمعه هشتم اردیبهشت 1391
کمی فکر می کنم، آموخته هایم را به یاد می آورم که استاد می گفت: هر کداممان خدایی باشیم نگران و آواره دیگران. چون نوح نبی، با عشق بر هم بیاویزیم و هر کس به خاطر کس دیگر گوشه ای از این کشتی بزرگ را بسازیم. آنگاه اگر طوفان شود حتم بدان من بر صندلی که او ساخته می نشینم و او بر صندلی امن من.
می روم تا کودکی ام را بسازم، همانند او که یافته بود نوزادی زنده در گور نرود! بماند تا کودک شود و کودکی کند، تا نشانم دهد رنج را، تا کاشف شود برایم، کاشف خدا! کشفی بزرگ از رنجی بزرگ!
تا ببینیم پاسخ همین نزدیکی است. نزدیک تر از رگ گردن، پاسخی ناب از دل!
آن گاه لایق شوم برای طواف کعبه اش، تا ایمانم زاده شود، لبیک گویان، لباس احرام بر تن، به گرد کعبه ای که از محمد آموختم کودکی که به دنیا می آید تجلی خداست، نباید زنده در گور رود...!!!
... به خود نهیب می زنم کشتی در حال ساخته شدن است، فراموشم نشود گوشه ای از این کشتی بزرگ را من باید بسازم! آنگاه آغوش بگشایم برای مردمان شهرم و همراهیشان کنم برای رفتن به سرزمینی که اگر عشق رفتن به آن را در دل نداشته باشند، شاید آنجا برای آنانکه ایمان به یافتن آب ندارند سراب باشد!
سرابی که از گرمای تنشان گر می گیرد و تنها با عشق گلستان ابراهیم شود...

                                                                                                         رضیه میرآفتاب


ارسال توسط خانه ی علم محله خاک سفید
 
تاريخ : سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391
خانه هایی هستند
خانه های علم
و خانه هایی هستند
خانه های جهل
خانه‌ی مواد فروش اصلی خاکسفید، خانه ی غربتی ها... پلیس ماهی یک بار به آنجا سر میزند. کمتر کسی از اعضای آن خانه زندان را تجربه نکرده است.
همه ی بچه های آن خانه را به خانه علم آوردیم... تا درس بخوانند.
آنقدر ظالم بودند که وقتی امیرحسین نه ساله ی ما از اسهال و استفراغ به مرگ افتاده بود و بیست کیلو شده بود و به حرف دکترش اگر معصومه نجفی(مدیر خانه علم) ساعتی دیرتر به دکتر رسانده بودش، مرده بود.
وقتی اعضای آن خانه این را فهمیدند گفتند: "مرد که مرد، سگ مرد..."!!!
خسته از ضربه های پی در پی که از خانه ی جهل به بچه های خانه علم میخورد، معجزه در شب قدر اتفاق افتاد. با آمدن موسس جمعیت آقا شارمین و مینا زمانیان مدیر افتخاری طرح کودکان بی کتاب به خاکسفید، مینا پیشنهاد کرد که توی خانه ی جهل دعا کنیم. حدود صد نفر از اعضای جمعیت امام علی(ع)اون روز اونجا بودند. وقتی در زدیم و اونها جمعیت زیاد آدم های پشت در رو توی ساعت 3 شب دیدند حسابی ترسیده بودند. گفتیم که فقط میخوایم دعا بخونیم، یک ربعی طول کشید تا بساط خودشون رو جمع کردند و اجازه دادند که ما بریم توی اون خونه.
صد نفری دعای معراج خوندیم. شارمین دعا کرد "از اون خونه فقط شادی بیاد و فقط شادی بره"
موقع رفتن شارمین با لبخند اومد جلو پیش من و توی گوشم گفت: "دعای هدفدار رو دیدی؟"
یک ماه بعد خونه ی بزرگترین موادفروش خاکسفید توسط پدر یکی از همون بچه ها تبدیل به کمپ ترک اعتیاد شده بود .
                                                              
                                                                                                        ایلیار رابط


ارسال توسط خانه ی علم محله خاک سفید
 
تاريخ : سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391

آیا می دانیم و آرامیم ؟!





"
میانگین سن شروع تن‌فروشی در میان کودکان روسپی‌شده (که ۲۵درصد زنان موردمطالعه در این پژوهش را تشکیل می‌دهند) نزدیک به ۱۷ سال و بیشترین فراوانی سن شروع تن‌فروشی در کودکان بین ۱۵ تا ۱۷ سال است.  "


به نقل از پایگاه خبری رسانه قانون



ارسال توسط خانه ی علم محله خاک سفید
 
تاريخ : سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391


بر اساس استراتژي هاي جمعيت در راستاي تمركز فعاليت هاي ساليانه در زمينه كاهش معضلات اجتماعي، جمعيت مستقل امداد دانشجويي - مردمي امام علي ﴿ع﴾ سال 1391 را سال
"خداحافظي با كار اجباري كودكان در ايران و محروميت از تحصيل آنان" نام گذاري كرده است.




برای دیدن تصویر در ابعاد بزرگتر، روی آن کلیک کنید .



ارسال توسط خانه ی علم محله خاک سفید
 
تاريخ : یکشنبه بیستم فروردین 1391



با عنایت خداوند متعال به زودی قرار است سومین خانه ی علم جمعیت امام علی (ع) در محله فرحزاد تشکیل بشود.برنامه ریزی های لازم انجام شده است و کودکان هم شناسایی    شده اند.
از معضلات این محله،کودکان کار و زاغه نشینی و از همه بدتر ->کرایه دادن کودکان<- میباشد. خانه ای که شرایط لازم را داشته باشد ۲۵ میلیون تومان قیمت رهن اش است.تا الان ما فقط  ۱۵ میلیون تومان از این مبلغ را توانسته ایم تهیه کنیم، و آن خانه مشتری دیگری هم دارد و ممکن است دیر شود ...
برای ۱۰ میلیون تومان بقیه اش، نیاز به کمک همه ی شما دوستان داریم؛
کمکی که ممکن است از دوهزار تومان تا چند میلیون تومان باشد ...
لطفا این مطلب را به اطلاع همه برسانید.
امیدوارم که تا هفته ی آینده بتوانم خبر قولنامه کردن خانه را اینجا بنویسم.

شماره ی تماس من : ۰۹۱۹۰۹۰۰۸۳۵
                                                                                         

                                                                                          ایلیار رابط



ارسال توسط خانه ی علم محله خاک سفید
 
تاريخ : یکشنبه بیستم فروردین 1391



هرگز فراموش نخواهم کرد، روزهای اولی که بچه های چادرنشین در خانه علم میخوابیدند. برایشان رخت خواب پهن میکردم که دیدم یکی از آنها رفت زیر میز، میخواست همانجا بخوابد. پرسیدم چرا روی تشک نمی خوابی؟
گفت: زیادی نرم است ...


                                                                                      ایلیار رابط



ارسال توسط خانه ی علم محله خاک سفید
 
تاريخ : یکشنبه بیستم فروردین 1391

 

دو نفر از بچه هایی که شب خانه ی علم میخوابند، نذر کرده بودند که ظهر عاشورا قمه بزنند. از دوستانم در خانه علم خواسته بودم کمکم کنند که آن روز مانع این کار شویم. اما آن روز حتی هم سنگرانم در خانه ی علم به جای مراقبت از بچه ها با من به جنگ لفظی برخاسته بودند که، بهتر است به جای این کارها به هیئت بروم.
حاضر نبودم در مجالس اهل ظلم برای حسین آزاده بگریم، به آنها گفتم همه‌ی تلاشم این است که جای قمه ها را با قیمه ها عوض کنم، باید به محرومین به جای قمه، قیمه برسد. پس خداوند میان ما و شما قضاوت خواهد کرد...
صبح عاشورا، هیچ ماشینی نبود. تا ظهر چیزی نمانده بود. شروع کردم به حرکت به سمت      خانه ی علم. هر چه به خانه ی علم که در منطقه ی حاشیه ای تری بود نزدیکتر میشدم سیاهپوشان با وضع اسفناک تری خودزنی میکردند. دسته ای از ارازل خاکسفید که میشناختم گل به سر و صورت خود میزدند. زمین را گل و خون پوشانده بود. نگران بچه ها بودم. دیگر داشتم میدویدم. ضعف داشتم. بر سر عقایدم عاشورا را روزه گرفته بودم. پدر معتاد علیرضا یکی از بچه های خونه علم را دیدم. میدانستم معتاد است و روضه خوان هیئتی که در آن قمه میزدند. از او درباره‌ی قمه زنی بچه ها پرسیدم. گفت چون پلیس ظهر عاشورا نمیگذارد قمه بزنیم، قمه زنی بچه ها صبح انجام شده است.
دنیا روی سرم خراب شد. ممکن بود دیر رسیده باشم و کار از کار گذشته باشه.
نیم ساعت راه تا خانه علم بود. یک نفس دویدم. کلید انداختم. در قفل بود. باز کردم. جلوی در اتاق خواب بچه ها خوابیده بودند. از صبح که مرتضی برازنده‌ی عزیز از آنجا رفته بود خواب بودند. خدا را شکر کردم. بیدار که شدند نگذاشتم جایی بروند.
اما بعد از ظهر، زنگ در خانه علم به صدا درآمد. جلوی در امیرحسین (یکی از بچه ها که شب در خانه علم نمی ماند) با سر خونین جلوی در ایستاده بود. یکی از چادرنشین ها بود ولی همیشه با همه ی سختی هایی که کشیده لبخند برلب داشت. او را بغلم گرفتم و توی خانه آوردم. 
در حالی که همسنگران از نیمه راه برگشته ام، شمشیرهای زبان تیز میکردند تا زخم زبانم بزنند، من با سکوت بعدازظهر عاشورا زخم های حسین را مرهم میگذاشتم...


                                                                                      ایلیار رابط




ارسال توسط خانه ی علم محله خاک سفید
 
تاريخ : شنبه دوازدهم فروردین 1391
 

 

با دوست عزیزم رضا اعظمی، برای پخش کیسه های آذوقه‌ی محله ی خاکسفید همراه شده بودم. نزدیک خانه‌ای بودیم که اتفاقات آن هیچ وقت از یاد اعضای طرح کودکان بی‌کتاب نمی رود. خانه ی مبینا، دختر زیبای پنج ساله ای که همه ی ما در حد پرستش دوستش می داشتیم و مهدی که از مودب ترین شاگردهای خانه علم بود. مادرشان را که معتاد به کراک بود، به تازگی ترک داده بودیم و برای حمایت و مراقبت بیش تر او را در خانه ی علم استخدام کرده بودیم.
برای همه فعالین طرح، مبینا طور دیگری بود. به خاطر زیبایی اش هر وقت با برادرش به خانه علم می آمد همه معلم ها با او عکس می انداختند. همیشه دعای اول ما بهبود وضع خانواده ی آنها بود.
چه جای شکی است که مهدی مجبور بود، مواد مادرش را (وقتی از خماری نای تکان خوردن ندارد) بخرد، تا دوباره جای چاقویی که روی بدنش جای بخیه گذاشته بود تکرار نشود. چه جای شکی بود از اینکه لکنت زبان مبینا از ترسی بود که از مادرش داشت؟
در مدتی که مادرشان در کمپ بود، مبینای کوچک را معصومه نجفی نازنین نگه میداشت و مهدی را پدرش. امید بسته بودیم که فاطمه(مادر مبینا) اولین کسی باشد که اعتیاد و روزمرگی اش را زمین بگذارد...


ولی فاطمه با چشمانی قرمز و حیران به سمت موادفروش های خاکسفید میرفت...
این صحنه را که دیدم تنم لرزید.
آشفته و پریشان حال با ماشین به دنبالش رفتیم. نمی دانم متوجه حضور ما شد یا نه، اما وقتی میخواستم تلفن بزنم و آنچه را که دیده ام، برای دوستانم بازگو کنم، در یک چشم به هم زدن فاطمه ناپدید شد...
به خانه اش رفتیم. مهدی و مبینا در خانه بودند. منتظر برگشتن فاطمه شدیم. وقتی برگشت از حضور ما ترسید. بعد از سلام کردن سریع به آشپزخانه رفت. معلوم بود که میخواست چیزی را پنهان کند.
سی گرم تریاکی را که خریده بود از دستش گرفتم.
یادم نیست که چه حسی داشتم ولی فاطمه ترسیده بود. گریه میکرد. میگفت معده اش به خاطر کراکی که مصرف کرده از بین رفته و به خاطر آن درد تریاک را خریده است. راست میگفت. میدانستم معصومه و رضیه (مسولین خانه علم خاکسفید) چند بار از او عکس گرفته بودند.
حدود یک ساعت برای او روضه میخواندم. هر چه بلد بودم گفتم. حس میکردم فاطمه اصلا به حرفهایم گوش نمیدهد. نمیدانستم چه باید بگویم. چه کاری باید انجام بدهم. هم تهدیدش کردم و هم از خوبی ترک کردن برایش گفتم. ناامید شده بودم از اینکه بتوانم تاثیری رویش بگذارم.

در حالی که مبینا توی بغلم بود، بلند شدم. که در یه لحظه، صدایی ضعیف با لکنت شیرین خاصی، از میان دستهایم گفت:

"مامان دیگه نکش"

اشک های یخی فاطمه کنار رفت. احساس کردم چیزی در آغوشم هست که نمی توانم نگهش دارم.
گویی یک خورشید بین دستهایم بود.
جوری دخترش را نگاه می کرد که معلوم بود حرف مبینا کار خودش را کرده.
نگاه مبینا از یک ساعت حرف زدن من بسیار ناطق تر بود.

خیلی از حرف ها گفتنی نیست...

                                                                                                                          
                                                                                                                     ایلیار رابط

 



ارسال توسط خانه ی علم محله خاک سفید